محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1830
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تقسيم ميشد همه را به نوا مىرسانيد كه جواهر نشان بود و آن را تسليم كردم . اندكى در مداين مانده بوديم كه خبر آمد كه عجمان در جلولا گروهى بزرگ بر ضد ما فراهم آوردهاند و زن و فرزند را به جبال فرستادهاند و اموال را نگهداشتهاند . سعد ، عمرو بن مالك را سوى آنها فرستاد ، همه سپاه مسلمانان در جنگ جلولا دوازده هزار كس بود ، مقدمه دار سپاه قعقاع بن عمرو بود و سران سپاه و يكه سواران آمده بودند ، وقتى سپاه به بابل مهرود رسيد دهقان آنجا با عمرو صلح كرد كه يك جريب زمين را با درم فرش كند و چنين كرد و با او صلح كرد و از آنجا برفت تا به جلولا رسيد و ديد كه پارسيان خندق زدهاند و در محوطهء خندق حصارى شدهاند و اموالشان با آنهاست و پيمان كردهاند و به آتش قسم خوردهاند كه فرار نكنند . گويد : مسلمانان نزديك آنها فرود آمدند . براى مشركان همه روزه از حلوان كمك مىرسيد و شاه همه مردم جبال را كه بكمك وى مىآمدند به كمك آنها مىفرستاد . مسلمانان از سعد كمك خواستند كه دويست سوار به كمكشان فرستاد ، پس از آن دويست سوار ديگر ، سپس دويست سوار ديگر . وقتى پارسيان متوجه شدند كه براى مسلمانان كمك مىرسد ، جنگ آغاز كردند سالار سواران مسلمان طليحة بن فلان بود ، از طايفهء بنى عبد الدار ، سالار سواران عجم خرزاد پسر خرهرمز بود . جنگى سخت شد كه هرگز مسلمانان نظير آن نديده بودند . تيرها را تمام كردند ، نيزه ها شكسته شد و به شمشيرها و تبرزينها متوسل شدند . از آغاز روز تا ظهر چنين بود و چون وقت نماز رسيد مردم به اشاره نماز كردند و ميان دو نماز بودند كه گروهى از پارسيان عقب نشستند و گروه ديگر بيامد و جاى آن را گرفت . قعقاع بن عمرو رو به كسان كرد و گفت : « آيا از اين بيمناك شديد ؟ » گفتند : « آرى ، ما خستهايم و آنها تازه نفسند و خسته ، در خطر ناتوانى است